بایندر بودن:

روز چهارم شهریور به مناسبت هفتاد و ششمین سالگرد شهادت ناوسروان یدالله بایندر، اسطوره مقاومتِ شهر انزلی، جمعی از فعالین اجتماعی این شهر برای گرامیداشت حماسه بایندر بر سر مزار او گرد هم آمدند.

اینکه یدالله بایندر که بود و چه کرد را به راحتی می توان با جستجو در مرورگر ها فهمید و از بَر شد. اما اینکه چرا امروز ما به صحبت کردن درباره او، نیاز وافر داریم را باید نوشت، باید به بحث گذاشت. کنار مزار بایندر به این مساله که او فقط 28 سال داشت، فکر می کردم، او هم "جوان" بود، مثل تمامِ جوان هایی که در بزنگاه های سیاسی اجتماعی تاریخ معاصر ایران به از خودگذشتگی آنها نیاز بود. البته که در آنزمان کسی از بایندر طلب جانفشانی نکرد، مگر "وجدان" او. یدلله بایندر هم جوان بود غیرت داشت، مثل خیلی از جوانانی که برای حفظ خاک و عشقِ خود به قتلگاه رفتند. کسانی که باید در بزنگاه های سیاسی اجتماعی این تاریخِ پر از درد قربانی می شدند، تا که امروز ما در کوچه پس کوچه های دهکده جهانی پای پست ها و هشتگ های شان لافِ معرفت بزنیم. به روزهایی برسیم که همان جوانان را با برچسب های خاص طرد کنیم، از ترس ظهور رقیبانیِ مستعد تر آنها را وارد بازی نکنیم.

بایندر پای حرفش ماند، جنگید و حقش شهادت بود، اگر می ماند که دق مرگ می شد. پایِ پله های مزارش هستم و نمی توانم نزدیک تر بروم، کمتر به این حد در شهر مادری ام در من احساس غربت پیش آمده بود، به گمانم این بار به جای بایندر هم احساس غربت داشتم، روز شهادت بایندر به جای هزار هزار جوان شهرم گریستم، به اینکه امروز حال بدشان را بدتر می کنند تا دست و پا گیر نشوند. ناوسروان فهمیده بود که برای "ماندن" باید جنگید، در روزهایی که پرچم صلح را می فروشند، برای جوانان شهرم عطشِ جنگیدن آرزو می کنم.

منبع:آرمین صافدل