دیروز جمعه 95/02/24  اتفاق ناگواری افتاد . که خیلی هم غیر منتظره نبود  و آخرین ضربه به پیکر نیمه جان یک خاطره مشترک و یک هویت و غرور  مشترک ریشه دار وارد شد.  ضربه ای که اگر چه دیروز وارد شد اما آثار قریب الوقوع بودنش از قبل هویدا بود.این سناریوئی بود که جوهر نگارش آن مدتها پیش منعقد شده بود. 

نازک آرای تن ساق گلی ، که به جانش کشتم و به جان دادمش آب ، ای دریغا به برم می شکند . 

این سناریو  ریشه در اختلافات و بی توجهی و انحصار طلبی داشت .

به یاد تابلو معروفی از  نقاش اسپانیائی  "فرانسیسکو گویا  " می افتم که  در آن  دو مرد متخاصم با گرز آنقدر  بر سر هم می کوبند که آرام آرام هردو در باتلاق زیر پایشان فرو می روند!

... سناریو ی تهیه شده در آن عشق جائی نداشت.   همت فقط در اعتلا و دستیابی  به  قدرت بود. سناریوئی که خرد جمعی در آن شعاری بیش نبود . فریبی شیرین  و پنهان  تحت عنوان  خرد جمعی و اتاق فکر  !

به یاد می آورم زمانی را که اگرچه  باشگاه  ملوان ، بضاعت مالی چندانی نداشت و تحت سرپرستی نیروی دریائی بود ،  به همت همین مردم باغیرت و  کسبه و  مغازه داران محترم شهر و  به کمک بازاریان خیابان سپه اداره می شد. حتی به بازی های آسیائی راه یافت وبا  باشگاه های آسیا مسابقه داد . در جام (میلز ) هندوستان هر ساله دعوت می شد و یا در" جام آقا خان  بنگلادش  " شرکت می کرد و همچنین به عنوان بهترین تیم شهرستانی با تیم های خارجی که به ایران می آمدند مسابقه می داد.

باشگاهی که قدمت  نیم قرنی دارد که این حتی یک چهارم قدمت شهر  انزلی است وبا  و روح و جان  ساکنان  انزلی  عجین شده است ، سالیان دراز تاریخ و هویت و غرور مشترک مردمان این شهر است.

 سرآنجام پس از مدتها ناخوشی و تیره روزی  ،  این قوی سپید  تیر خلاص بر پیکر خود دید

به مصداق شعری از  ناصر خسرو  که می گوید:

در بال عقاب آمده  آن تیر جگر دوز                  وز ابر مر او را، بسوی خاک فرو خاست

چون نیک نظر کرد پرخویش برآن دید             گفتا ز که نالیم  که از ماست که برماست

 امروز مطالبی را در وب سایت انزلی کلاب  خواندم  تمامی سوگ نامه هائی را که عزیزان  همشهری به درستی و از سوز دل  یادداشت  داده بودند. و در همه آنها می توان حس  اصابت  ضایعه بزرگ حاصل از شکست و گسست فرهنگی در یک پیوند مشترک تاریخی  را  دریافت  !! به وضوح  می توان  دید که ریشه های در هم تنیده ی استوار بر 50 سال قدمت و مملو از  خاطرات شیرین و لذت بخش، و لبریز از شادی های مشترک  ، در آغوش کشیدن و چون پرنده به هوا جستن را مرور کرد

تنه بر  تنه بزرگان فوتبال می سائیدیم و در دیار خودشان با سری برافراشته کم نمی آوردیم. همه آن چیزها به تو یارای ایستادن در مقابل دشواری ها و مشکلات روز مره زندگی می داد و جوانان را از کج روی باز می داشت  و به راه ورزش که پر بود از روحیه و نشاط می کشانید. و چون سپری محکم از جوانان آینده سرزمینمان  محافظت می کرد و قدرت  مقابله با  "اهریمن نفس  " را می داد.

 ما امروز در سوگ خدشه به یک هویت نشسته ایم.

 متاسفانه طنابهای پیوندمان اگر گسست از پوسیدگی ریشه نبود . بلکه ریشه در قصور مان داشت و اگر پذیرش و تحمل خدشه وارده بر پیوندهایمان سخت است، و اگر چه زخمی بر ریشه خورده که نیاز به التیام دارد ،  می توانیم دستها یمان  را به دهیم و انگشتان مان را در هم گره زنیم و نگذاریم دیگر این گونه سهل انگاری ها  صورت  بگیرد .نه فقط در حوزه ی  ورزش بلکه در همه امور مربوط به شهرمان که پایگاه ساختن این زمینه های مشترک و هویت جمعی است  بی تفاوت نمانیم .

اگرچه امروز ما به عنوان کمیسیون عمران انجمن طرفداران توسعه انزلی به این مطلب پرداختیم ،    از فوتبال فقط به اندازه عشقمان به ملوان می فهمیم و شاید درک فنی لازم را نداشته باشیم ،بنابراین درپی دلایل فنی شکستمان نیستیم.  بر این باوریم که شکستمان به  دلایل فنی  ومالی نیز نبوده است.

قصدمان از پرداختن به این موضوع این است که پس از خشک شدن اشک هایمان و و پاک کردن گونه ،   از قصور هایمان درس بگیریم و با همدلی و عشق به یکدیگر و  همکاری به رفع معایب گذشته بپردازیم .  در همه مشکلات و معضلات شهری  اعم از فوتبال و  باشگاه ملون و زمینه های فرهنگی و اجتماعی و سایر مسائل شهری غافل نشده  و بی تفاوت نباشیم. همیشه خصوصا در مسائل  شهرمان مطالبه محور باشیم.

و به مصداق گفته نیما : چراغی به دستم ، چراغی در برابرم ، من به جنگ  سیاهی می روم .

باچراغی که از شکست ها و تجربه هایمان در دست داریم و چراغی از امید که در مقابلمان راهنماست  ، محکم و مقاوم به جنگ سیاهی  برویم.

□□□

چراغی به دستم چراغی در برابرم
من به جنگِ سیاهی می‌روم.

گهواره‌های خستگی
از کشاکشِ رفت‌وآمدها
بازایستاده‌اند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشان‌های خاکستر شده را  روشن می‌کند.

فریادهای عاصیِ آذرخش ــ
هنگامی که تگرگ
در بطنِ بی‌قرارِ ابر
نطفه می‌بندد.
و دردِ خاموش‌وارِ تاک ــ
هنگامی که غوره‌ی خُرد
در انتهای شاخسارِ طولانیِ پیچ‌پیچ جوانه می‌زند.
فریادِ من همه گریزِ از درد بود
چرا که من در وحشت‌انگیزترینِ شب‌ها آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب می‌کرده‌ام

تو از خورشیدها آمده‌ای از سپیده‌دم‌ها آمده‌ای
تو از آینه‌ها و ابریشم‌ها آمده‌ای.

در خلائی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتمادِ تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله‌ی دو مرگ
در تهیِ میانِ دو تنهایی ــ
[نگاه و اعتمادِ تو بدین‌گونه است!]

شادیِ تو بی‌رحم است و بزرگوار
نفس‌ات در دست‌های خالیِ من ترانه و سبزی‌ست
من
برمی‌خیزم

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگارِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌یی برابرِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم. " نیما یوشیج "